پاييزم بيا دلتنگيم را با خود ببر
بايد به سيبهاي پاييزي سربزنم به انگورهاي رسيده به آدمها به آنها كه هنوز طعم پختگي را نچشيده اند بگويم اتفاق بزرگيخواهد افتاد :
پاييز در راه است.......
بايد به سيبهاي پاييزي سربزنم به انگورهاي رسيده به آدمها به آنها كه هنوز طعم پختگي را نچشيده اند بگويم اتفاق بزرگيخواهد افتاد :
پاييز در راه است.......
تو هم ميداني دلتنگيم را ودلتنگي هايم را
بي صدا تر از هميشه ميگويم دلتنگم سهراب قايقت جا دارد....
ميگن زندگي مثل پيانوست
كليدهاي سفيدلحظات شاد و كليدهاي سياه لحظات ناراحتي
من ميگويم اگر هر دو كليدباهم موسيقي ابديت را بنوازند چه مي شود
دلتنگي هايم را سياه وسفيد سوار نتهاي خيال ميكنم تا به پرواز درآيند
ومن باز هم دلتنگ دلتنگي هايم ميشوم
باور كن مرا
ميخواهم حالم را همچون خانه كلنگي
بكوبم ازنو بسازم
براي تغيير ديرنيست اما من ميگويم وقت تنگ است
بايدسريع دستبكار شوم
ميگن مهربون بودن مهمترين قسمت انسان بودن است
و اين دل ادمه كه اونروسعادتمندميكنه
من ميگم كدوم دل.....
دلي كه شكسنه تكه هاشم بهم جوش نميخوره
اگر هم بخوره با فاصله جوش ميخوره
خطي مي افته بين تكه هاش..بايد سريع تر آماده بشم
تا بسازم هم دلم را هم دنيايم را
چند روز مونده تا پاييزمن همچنان تنهايي ام را در آغوش حمل ميكنم ...
مي خواهم پاييز هم هرچه زودتر بيايد تا آنقدر
من وتنهايي ام هر دو قدم بزنيم تا صداي خش خش برگها
مرا به عالم ديگري ببرد و در همان لحظه دستهاي باران را محكم تر بگيرم
وبي اعتنا به خش خش برگها آنقدر بدوم تا
در مه ها گم شوم
آن وقت است كه حالم را كوبيده ام
و با باران در مه از نو ساخته ام.....
اهل كاشانم
روزگارم بد نيست.
تكه ناني دارم ، خرده هوشي، سر سوزن ذوقي.
مادري دارم ، بهتر از برگ درخت.
دوستاني ، بهتر از آب روان.
و خدايي كه در اين نزديكي است:
لاي اين شب بوها، پاي آن كاج بلند.
روي آگاهي آب، روي قانون گياه.
من مسلمانم.
قبله ام يك گل سرخ.
جانمازم چشمه، مهرم نور.
دشت سجاده من.
من وضو با تپش پنجره ها مي گيرم.
در نمازم جريان دارد ماه ، جريان دارد طيف.
سنگ از پشت نمازم پيداست:
همه ذرات نمازم متبلور شده است.
من نمازم را وقتي مي خوانم
كه اذانش را باد ، گفته باشد سر گلدسته سرو.
من نمازم را پي«تكبيره الاحرام» علف مي خوانم،
پي «قد قامت» موج.
كعبه ام بر لب آب ،
كعبه ام زير اقاقي هاست.
كعبه ام مثل نسيم ، مي رود باغ به باغ ، مي رود
شهر به شهر.
«حجر الاسو د» من روشني باغچه است.
اهل كاشانم.
ببر از من پيامي به دوست........
خداوند در قرآن کریم میفرماید: «یُؤْتِی الْحِکْمَةَ مَنْ یَشاءُ وَ مَنْ یُؤْتَ الْحِکْمَةَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْراً کَثیراً»؛[1] (خدا) دانش و حکمت را به هر کس بخواهد [و شایسته بداند] میدهد و کسى که به او حکمت داده شود، خیر فراوانى داده شده است.
با مراجعه به اصل معناى حكمت ميتوان گفت حكمت يك حالت و خصيصه درك و تشخيص است كه شخص به وسيله آن ميتواند حق و واقعيت را درك كند و مانع از فساد شود و كار را متقن و محكم انجام دهد، بنابراين حكمت نوعى حالت نفسانى و صفت روحى است نه شىء خارجى، بلكه شىء محكم خارجى از نتايج حكمت است، (قاموس قرآن، ج 2، ص 163). حكمت در زبان قرآن عبارت است از علم و معرفت داشتن به مجموعه اصولى كه موافق با فطرت انسانى و مطابق با واقع هستند. اما حكمتى كه در علوم بشرى از آن ياد ميشود در مقابل علوم تجربى به كار رفته و بيشتر مباحث نظرى و عقلى صرف را شامل ميشود.