من وتنهایی ام
![]()
می دانم زمان می گذرد
ومن با زمان همراهم
تنهاییم را چنان بغل کرده ام
که می ترسم گم شود درهیاهوی دنیا
میگن زندگی کن
"خودتو ناراحت نکن"......
زندگی یعنی همین حالا برای فردا
نگه ندار...
بخند در این روزهایی که پشت سرهم ناگوار میگذرند ...
تو بگو چطور زندگی کنم....
چطور بخندم
وقتی تنهاییم دست کودک فقر را گرفته ....
تو بگو چطور سر بر بالین بگذارم
وقتی من وتنهایی ام
سایه وحشت را در چشمان کودک گرسنه می بینیم
زنی می آید
آشفته و زار نگران فرداها
من وتنهایی ام به سراغش می رویم
او نالان است از دست ستمهای روزگار
به دورها می نگرم
مردی سطل زباله ها را زیر و رو میکند ...
کارتن ها را برای فروش ودستش صورتش را می پوشاند........
من وتنهایی ام هر دو فریاد بر میاوریم
ای قدرتمندان سیاست
با مردم سرزمینم چه کردید
من و تنهاییم کاش نابینا بودیم
"هراسناک تر از نابینایی دیدن است،
با دو چشم باز
که چه بر سر سرزمینمان میآید "...
"می خواهم تنهایی ام را قسمت كنم ....
سهم کمی نیست
گسترده تر از عالم..........."

سر بر شانه خدا بگذار تا قصه عشق را چنان زیبا بخواند